در بيماريهاي روحي آنچه بيش از هر گزينهي ديگري دردسرساز است، آگاهي است. در بيمارهاي روحي (كه افسردگي هم يكي از آنهاست) يك موقعيت ذهني به عنوان شرايط پايدار تعريف ميشود و خارج شدن از اين شرايط به معناي بيماري روحي است. در افسردگي كه بسته به فردي كه به آن مبتلاست تعريف متفاوتي پيدا ميكند، فرد مبتلا، از نظر ذهني به بن بست ميرسد. ذهن نسبت ديناميكش را با زندگي واقعي و مجازي توامان از دست ميدهد و اين دو را پس ميزند. معمولا براي درمان افسردگي جداي از قرصهاي ضد افسردگي از آگاهي بخشي استفاده ميشود. اما مشكل به نظر من همين مسالهي آگاهي بخشي است. چرا كه براساس اين تعريف، فرد افسرده به جايي رسيده كه نميداند و اين ندانستن او را در چارچوبي قرار داده كه به بن بست رسيده است. اما آيا افسردگي نتيجهي عدم آگاهي است.
افسردگي اگر ريشهي فلسفي داشته باشد و نه معلول يك حادثهي خاص در زندگي باشد غالبا نتيجهي درك فرد از پوشالي بودن مفهومي به نام آگاهي است. از نظر فرد افسرده آگاهي نه تنها نميتواند راه خروج از بن بست باشد بلكه خود دليلي بر افسردگي است. بنابراين هرچه فرد افسرده آگاهتر باشد بيمارياش درمان ناپذيرتر است. چرا كه آگاهي مفهوم خود ستيز است كه دال بر عدم آگاهي دارد. يعني ذهن وقتي چيزهايي را ميداند كه نسبت به چيزهاي ديگر آگاهي ندارد. علم فرد به همين گزاره او را در موقعيتي قرار ميدهد كه به شدت دچار افسردگي ميشود. پس افسردگي اگر ريشهي فلسفي داشته باشد درمان ناپذير است. مگر آنكه فرد بتواند به ترفند مسكنها، خود را از واقعيتي دور كند كه سبب افسردگي، شده و اين واقعيت چيزي نيست جز آگاهي، آگاهي از عدم آگاهي.
اگاهي و افسردگي
مارس 29, 2008 بدست kortan